تبليغاتX
گذرگاه جنون

گذرگاه جنون

هركسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد منه ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد

کفش هایم که جفت می شوند

دلم هوای رفتن می کند

من کودکانه بی قرار تو می شوم

بی آنکه بیندیشم چه کسی دلتنگ من خواهد بود.!!

 

+نوشته شده در پنجشنبه پنجم خرداد 1390ساعت10:29توسط سميه و سميرا | |

دخترک خندید

پسرک ماتش برد

که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب دزدیده

باغبان از پی او تند دوید

به خیالش می خواست

حرمت باغچه ی و دخترکم سالش را

از پسر پس گیرد

غضب آلود به او غیظی کرد

این وسط من بودم

سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم

من که پیغمبر عشقی معصوم

بین دستان پراز دلهره ی یک عاشق

و لب و دندان

تشنه ی کشف و پراز پرسش دختر بودم

و به خاک افتادم

چون رسولی ناکام

......هر دو را بغض ربود

دخترک رفت ولی زیرلب این را می گفت

او یقینا پی معشوق خودش می آید

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود

مطمئنا پشیمان شده برمیگردد

سالهاست که پوسیده ام آرام آرام

عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز

جسم من تجزیه شد ساده ولی ذراتم

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند

این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت.....!!!!!

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت12:19توسط سميه و سميرا | |


تو به من خندیدی و نمی‌دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب‌آلود به من كرد نگاه
سیب دندان‌زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تكراركنان می‌دهد آزارم
و من اندیشه‌كنان غرق در این پندارم
كه چرا باغچه كوچك ما سیب نداشت



من به تو خندیدم
چون كه می‌دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی‌دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیك لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمی‌خواست به خاطر بسپارد گریه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تكراركنان
می‌دهد آزارم
و من اندیشه‌كنان غرق در این پندارم
كه چه می‌شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت

+نوشته شده در پنجشنبه دوم دی 1389ساعت21:17توسط سميه و سميرا | |

       خدایا کفر نمی‌گویم، پریشانم، چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی.

خداوندا!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی، لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی، ‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته، تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی، زمین و آسمان را کفر می‌گویی، نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر در روز گرما خیز تابستان، تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف‌تر، عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی، نمی‌گویی؟!

خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌، ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.
خداوندا تو مسئولی.
خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است،
چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است ...

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت8:13توسط سميه و سميرا | |

دو خط موازي هستيم،

من و تو

تا انتهاي زمين

شانه به شانه ي هم

راه مي رويم

و هرگز به هم نمي رسيم!


+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت22:27توسط سميه و سميرا | |

من روز خويش را

با آفتاب روي تو

كز مشرق خيال دميده ست

آغاز مي كنم

 

من با تو مي نويسم و مي خوانم

 من با تو راه مي روم و حرف مي زنم

وز شوق اين محال

- كه دستم به دست توست!-

 من جاي راه رفتن

پرواز مي كنم...!

 

آن لحظه ها كه مات

در انزواي خويش

يا در ميان جمع

خاموش مي نشينم:

موسيقي نگاه تو را گوش مي كنم

گاهي ميان مردم،ازدحام شهر

غير از تو، هر چه هست فراموش مي كنم

گويند اين و آن به هم _آهسته_:

_هان و هان؟

ديوانه را ببينيد!

 

بيخود ، چو كودكان،

لبخند مي زند!

با خود، چگونه گرم سخن گفتن است؟!

_آه_،

من،دور ازين ملامت بيگاه،

همچنان،

سرمست،

در فضاي پريخانه هاي راز

شاد از شكوه طالع و بخت موافقم

آخر، چگونه بانگ برآرم كه:

-عاقلان!

ديوانه نيستم،

به خدا سخت عاشقم!

 

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت22:39توسط سميه و سميرا | |

كاش مي ديدم چيست،

 آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست!

 

آه، وقتي كه تو لبخند نگاهت را

مي تاباني

بال مژگان بلندت را

مي خواباني

آه، وقتي كه تو چشمانت

آن جام لبالب از جاندارو را

سوي اين تشنه ي جانسوخته مي گرداني

موج موسيقي عشق

از دلم مي گذرد

روح گلرنگ شراب

در تنم ميگردد

دست ويرانگر شوق

پرپرم مي كند، اي غنچه ي رنگين! پرپر!

 

من، در آن لحظه، كه چشم تو به من مي نگرد

برگ خشكيده ي ايمان را

در پنجه ي باد

رقص شيطاني خواهش را

در آتش سبز!

نور پنهاني بخشش را

در چشمه ي مهر

اهتزاز ابديت را مي بينم

بيش از اين، سوي نگاهت، نتوانم نگريست

اهتزاز ابديت را ياراي تماشايم نيست

كاش مي گفتي چيست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاريست......!!!!!!

 

+نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت22:38توسط سميه و سميرا | |

 

درد های من

جامه نیستند

تا زتن درآورم

"چامه و چکامه"نیستند

تا به"رشته سخن"درآورم

نعره نیستند

تا ز"نای جان"برآورم

دردهای من  نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردها ی مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نام هایشان

جلد کهنه شناسنامه هایشان

درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده ی سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردها ی پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد

رنگ و بوی غنچه ی دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگ های توبه توی آن

جدا کنم؟

دفتر مرا

دست درد می زند ورق

شعر تازه ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟

درد حرف نیست

درد نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم؟

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت15:22توسط سميه و سميرا | |

ماهي هميشه تشنه ام

در زلال لطف بيكران تو

مي برد مرا به هر كجا كه ميل اوست

موج ديدگان مهربان تو

...

زير بال مرغكان خنده هات

زير آفتاب داغ بوسه هات

-اي زلال پاك-

جرعه جرعه جرعه مي كشم ترا به كام خويش

تا كه پر شود تمام جان من ز جان تو!

...

اي هميشه خوب!

اي هميشه آشنا!

تا همه كرانه هاي دور.

عطر و خنده و ترانه مي كند شنا

درميان بازوان تو!

...

ماهي هميشه تشنه ام

اي زلال تابناك!

يك نفس اگر مرا به حال خود رها كني

ماهي تو جان سپرده روي خاك !

+نوشته شده در یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت22:32توسط سميه و سميرا | |

در شبان غم تنهايي خويش

عابد چشم سخنگوي تو ام

من در اين تاريكي

من در اين تيره شب جانفرسا

زائر ظلمت گيسوي توام....!

 

گيسوان تو پريشان تر از انديشه ي من

گيسوان تو شب بي پايان

جنگل عطر آلود...

 

شكن گيسوي تو

موج درياي خيال

كاش با زورق انديشه شبي

از شط گيسواي مواج تو . من

بوسه زن بر سر هر موج گذر مي كردم

كاش بر اين شط مواج سياه

همه عمر سفر مي كردم

.........

من هنوز از عطر نفس هاي تو سرشار سرود

گيسوان تو در انديشه ي من

گرم رقصي موزون .

 

كاشكي پنجه ي من

در شب گيسوي پر پيچ تو راهي مي جست

 

چشم من چشمه ي زاينده اشك

گونه ام بستر رود

كاشكي همچو حبابي بر آب

در نگاه تو رها مي شدم از بود و نبود ......!!!

 

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت23:28توسط سميه و سميرا | |